عزيز دولت آبادى

577

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )

يك طوطى پرريخته در هندكم انگار * اين زمزمه هم نيست به‌جز خويش ستايى تمامى اين قصيده در هفت اقليم آمده است . وى به قول خوش‌گو پس از تحصيل اجازهء مرخصى در موقع مراجعت به سال 1011 در لاهور وفات يافته ولى مؤلف شمع انجمن تاريخ فوتش را سال 1010 قيد كرده است . صاحب تذكرهء لطائف الخيال او را از جملهء شاگردان خواجه افضل الدّين تركه ياد كرده و نوشته است كه « در تبريز با حكيم ابو طالب و ملا شرف و شريفاى خازن هنگامه ساز بود و سرآمد جمع ايشان شمرده مىشد » . نمونه‌يى از اشعار اوست : در عهد شوخى تو به دلها قرار نيست * يك جان آرميده در اين روزگار نيست هركس كه جان سپرد حيات ابد گرفت * از هيچ كشته قاتل ما شرمسار نيست * * * خدا در سينهء من آه سوزان را نگه دارد * ز آسيبش دل بىرحم جانان را نگه دارد منادى مىكند امروز زنّار سر زلفش * كه بىايمان بميرد هركه ايمان را نگه دارد * * * مرا جانيست كاو را صحبت جانان نمىسازد * چو دردم عافيت سوز است با درمان نمىسازد براى گريه پنهان ساختن تدبير ديگر كن * كه اين درياى خون با گوشهء دامان نمىسازد * * * نويدى ده كه جانم از غم حرمان برون آيد * به اميد وصال از عهدهء هجران برون آيد دل « فارغ » تمنا دارد از عشقت چنان دردى * كه با آن درد جان از منت درمان برون آيد * * * ستم مىكن كه اين جان ملامت ديدهء ما را * شكستى برشكست ، آزار بر آزار مىبايد * * * به آه و نالهء شب خواب پاسبان دزدم * گرانى سرش از خاك آستان دزدم رسيده كار به جايى كه بعد از اين من هم * نه ناله از دل و نى شكوه از زبان دزدم